امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 16 روز سن داره

خاطرات دخترعزیزم آیداوکوچولوی دوست داشتنی امیرمحمد

سالگرد ازدواج

یکی از مزیتهای خانواده پرجمعیت موقع عروسی هاست ...همه بخاطر مهدی شارژشده بودیم و حسابی خوشحال بودیم چیزی که از مدتها قبل در آرزویش بودیم و پدر ومادر عزیزم که از دیدن مهدی در لباس دامادی ذوق کرده بودند بچه ها به نوبه خود خوشحال بودند ،امیرمحمد وآیدا که مرتب تمرین رقص می کردند و پسر گلم که با کت و شلواری که پوشیده بود بسیار برازنده شده بود ومن فکر می کردم به دامادی پسر و عروسی دخترم !زمانیکه کادوها را اعلام می کردند امیرمحمد با دیدن بلندگو از خود بیخود شد وچون عشق بلندگو است آن را گرفت و گفت برای سلامتی عروس وداماد صلوات خلاصه اینکه شب عروسی داداشم 11شهریور 93که همزمان شده بود با سالگرد عروسی خودمان (11شهریور83)خیلی خاطره انگیز بود وخوش گذش...
13 شهريور 1393

ماه بهاری

رمضان هفتاد وپنج نزدیک افطاره مامان وسایل افطار را آماده کرده وهمه دارن آماده می شن که برای نماز جماعت برند مسجد ما خونه هستیم و سفره را پهن می کنیم تا بقیه برگردندوتا رسیدن آنها آنقدر نون وپنیر می خوریم که سیر می شویم .مامان می رسه اول به همه یه کاسه شیر می دهد بابا هم با شوخی وخنده می گه قبول باشه همه کنار سفره ای که خدا برامون پهن کرده نشستیم و خوشحالیم .همگی مهمانیم... ومن فکر می کنم به روزی که خودم مادر می شوم ،آیاتوان اینهمه کار را دارم ؟سحرها هم مامان همه چیز را آماده می کند وما بیدار می شویم تازه ناراحتیم چرا زود بیدارمان کرده هنوز چای سرد نشده ...!وچقدر مادر صبور است رمضان هشتادو سه اولین سحرها وافطاریهای دونفره به ...
23 تير 1393

سفر به سرزمین خورشید

این روزها خیلی دلتنگ بودیم ،تصمیم گرفتیم راهی سرزمین خورشید شویم .در این سفر منصوره و مامان و بابا مارا همراهی کردند.محل اقامت ما خانه خاله مهری نزدیک حرم بود .برای رفتن به حرم لحظه شماری می کردم هیچوقت تا به حال این حس را نداشتم ،فکر می کردم فقط اونجاست که میشه درد ودل کرد وبعد پشیمون نشد .می خواستم فقط با امام مهربانیها صحبت کنم .به درب باب الجواد که رسیدیم ایستادیم و اجازه ی ورودمان را با اندک سرمایه ای که از حضور قلب داشتیم خواندیم و بعد به سمت حرمش حرکت کردیم آنجافقط اشکهایم بود که می ریخت ،تمام کلمات از ذهنم فرار کرده بودند ،آنقدر گریه کردم تا سبک شدم . یه کلید کهنه چرخید توی قفل سینه م انگار یه دل شکسته افتاد زیر دست وپای ...
22 خرداد 1393

برای همسرم

دلم حضور مردانه می خواهد، نه اینکه مرد باشد ،نه...! مردانه باشد:حرفش ،قولش ،فکرش ،نگاهش ،قلبش، و آنقدر مردانه که بتوان تا بینهایت دنیا، به او اعتماد کرد ،تکیه کرد...
9 خرداد 1393

برای پسرم

پسر خوبم برای تو می نویسم برای تو که وقتی به دنیا آمدی نیمی از آن دنیای تمام رنگ صورتی را پاک کردی باشیطنتها وشیرین زبانیهای خودت پاک کردی وبه آن نیمه دیگر ،رنگ آبی پاشیدی میدونم که تو هم یه روزی عاشق میشی. میای وایمیستی جلوی من و بابات و از دخترکی میگی که دوسش داری! ... این لحظه اصلا عجیب نیست و تو ناگزیری از عشق....! که تو حاصل عشقی پســـرم... مامانت برای تو حرف هایی داره حرف هایی که به درد روزهای عاشقیت میخوره... عزیزدلم! یک وقتهایی زن بی حوصله و اخموست. روزهایی میرسه که بهونه میگیره. بدقلقی میکنه و حتی اسمتو صدا میکنه و تو به جای جانم همیشگی میگی: "بله!" و اون میزنه زیر گریه.... زن ها م...
9 خرداد 1393

برای دخترم

همه چیز به حساب می آید هر کاری که انجام دهید یا به شما کمک می کند یا آسیب می رساند هیچ چیزی خنثی نیست دخترم این نوشته ها را برای تو می نویسم برای تو که به دنیا آمدی و دنیای بی رنگ ما را صورتی کردی دختر نازنینم ...دختر بودن حکایت غریبی است دختر بودن با زن بودن و رنج گره می خورد هیچ وقت از یاد نمی برم کودکیهای خودم را زمانی که دوست داشتم پسر باشم همان وقتها که صدای خنده ها وجیغهای من تا ته کوچه می رفت و من مواخذه می شدم همان وقتها که دوست داشتم با دوچرخه تا ته کوچه بروم ومنع می شدم روزهایی که فکر می کردم اگر پسر بودم دنیا را می گشتم و بهترین دختر را برای همسری انتخاب می کردم و همین حس انتخاب...
9 خرداد 1393

حکمت خدا

 گنجشك با خدا قهر بود……. روزها گذشت و گنجشگ با خدا هيچ نگفت .  فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند  و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: مي آيد ؛  من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي هستم كه دردهايش را در خود نگاه ميدارد... و سرانجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست.  فرشتگان چشم به لب هايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگيني سينه توست. گنجشك گفت :  لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين طوفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواس...
5 خرداد 1393